۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

من از من مردم و پیدا شدم باز؟

آرزوهای دور و درازی دارم که نمیمیرن.
آخرین پیچ بلوار کاوه رو به سمت اندرزگو پیچیدم.ابی داشت فریاد میکشید :‌صدام کردی صدام کردی نگو نه... اگرچه خسته و خاموش بودی.
انگار یکی بود که منو صدا میزد. صدا میزد بهنام؟ بهنام؟ بهنام؟
وسط خیابون برگشتم عقبم رو نگاه کنم. یه راننده وانت بوق‌زنان از کنارم رد شد و گفت "تو باید سوار الاغ بشی."
شاید راست میگه. من باید سوار الاغ بشم. آخه کی اینجوری وسط بلوار برمیگرده عقب رو نگاه میکنه؟
ولی صدام زد.
تو بودی و صدای تو صدام زد.
اگرچه خسته و خاموش بودی.
همون وقتی که از متن رویاهام به من رسیدی و گفتی " آرزوهات نمیمیرند. هیچکدوم. تازمانی که خودت نمرده باشی. پس اگه روزی آرزوهات مُردن، اینو بدون که خودت زنده به‌ گورشون کردی."
آرزوهای ما هیچوقت نمیمیرند.
آرزوهات،‌ آرزوشون اینه که تو برآورده‌شون کنی.
آرزوهات آرزو دارن.
نمیمیرن.
نذار بمیرن.