۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

همه این مردم خوب و نازنین

چی بگم ؟ از کجا بگم؟‌از یه فراخوان ساده شروع شد همه چی. که ته تهش فکر کردم شاید ۱۲۰ هزار تومن جمع بشه بشه باهاش چهارصد تا آب معدنی خرید. اما مبلغ همینجوری رفت بالا. زیاد شد و زیادتر شد. پانصد هزار تومان رو رد کرد. ذوق کردیم. رسید به یک تومان از خوشحالی هورا کشیدیم . رسید به دو تومان اشک شوق ریختیم. به دو و ششصد رسید که رفتیم خرید امروز. همینجوری اضافه میشد. به سه و پانصد رسید. دیگه زبونمون بند اومده بود. خوشحالی زاید الوصف. از اینکه ایرانی هستیم به خودمون بالیدیم. امروز با تمام وجودمون حس کردیم که معنای این حرف ینی چی : چو عضوی بدرد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار
این تمام ماجرا نبود. توی بازار تمام کسبه ای که ازشون خرید کردیم هم کمکمون کردم. نمیدونم از کجا بگم. از اونجایی که تمامشون به قیمت خرید خودشون اجناس رو به ما فروختن یا اونجایی که یه آقایی که ازش کنسرو لوبیا خریدیم بعدش اومد بهمون گفت که توی فاکتورها اشتباه شده و لوبیاها رو ارزون تر خریده و در قبالش به ما سه باکس تون ماهی داد. بعد هم خودش یه باکس از طرف خودش داد.
یا از اون آقایی که تا اونجایی که در توانش بود قیمت ظروف یه بار مصرفش رو کم کرد برامون. یا اون آقای کفش فروشی که تمام دمپایی هاش رو به قیمت خرید خودش داد بهمون و در آخر هم ۶۰ هزار تومن از جیب خودش داد بهمون.
از کجا بگم؟ از چی بگم؟‌ از رفیقهای گلی بگم که از صبح پا به پای هم راه رفتیم از اینور به اونور و خرید کردیم؟ از مغازه دار هایی که چقدر نازنین بودن؟ از موسسه‌ی احیا بگم که چقدر با خوشرویی و گشاده رویی ازمون استقبال کردن؟ از این همه اعتماد شما دوستان بگم؟
من هیچی ندارم بگم. فقط به قول شاملو سعادت پاداش اعتماد است.
من الان آرومم . خوشحالم و سعادتمند. چرا که یه عالمه انسان خوب و نازنین به من حقیر اعتماد کردند.
تمام وجودم از یک طرف داغ داره هنوز. اما از یه طرف دیگه خوشحالم که بیکار نبودم. که تونستم یه کاری با کمک شما انجام بدم.
ممنونم ازتون. و البته بگم که این پایان کار نخواهد بود. تمام فاکتورها و عکسهای امروز در همینجا منتشر میشه.
همچنین در هفته های آینده ما این فراخوان رو ادامه میدیم. برای تهیه اقلام موردنیاز هفته های آتی.