۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

قصه ما دروغ بود؟*

قصه از کجا شروع شد؟
نفهمیدیم کی قصه ما شروع شد و کی به اینجا رسید. کی نشستیم کنار مادربزرگ تا برامون قصه بگه. کی برامون چای ریخت. کی رفتیم زیر لحاف کرسی خوابیدیم؟
نفهمیدیم.
بیدار که شدیم ، نه قصه ای در کار بود. نه مادربزرگ قصه گویی در کار بود و نه چای.
بیدار که شدیم نفهمیدیم مادربزرگ چه قصه ای رو برامون تعریف کرده بود. نفهمیدیم پدربزرگ کی رفت سر کار و کی برگشت و کی رفت و دیگه برنگشت.
وقتی خوابیدیم بهار بود. پرنده ها در باغ آواز میخواندند و تازه عروس و داماد فامیل در انتهای باغ همدیگر را میبوسیدند.
وقتی خوابیدیم بهار بود و باران میبارید. باران بهاری در عصر یکروز دلپذیر اردیبهشتی.
وقتی بیدار شدیم باغی در کار نبود. اتاقی در کار نبود. هیچ پرنده ای بر شاخه هیچ درختی ننشسته بود. آوازی هم در کار نبود. اون عروس و داماد هم مدتها بود که یکدیگر را نمیشناختند.
انتهای ناپیدای باغ ،‌پیدا بود.
وقتی بیدار شدیم زمستان بود. برف میبارید. سرما به استخوانمان رسیده بود. همانند کارد. سرما به استخوانمان رسیده بود و با کارد به استخوانمان میکوبید.
قصه ما راست بود. قصه ما قصه نبود. یه درد پر غصه بود. قصه ما همین بود. همه زندگی ما همین بود.
بالا رفتیم ماست بود.
پایین رفتیم دوغ بود.
قصه ما دروغ نبود.
... و من کلاغ انتهای قصه ای هستم که هیچوقت به خانه‌اش نرسید.